
من مي خواهم آنقدر عاقل شوم که ديوانه ام بخوانند.
مگر نه اينکه جنون نها يت عقل است.
مي خوام آنقدر خوش باشم که گريان شوم.
مگر نه اينکه گريه عصاره خنده هاست.
مي خواهم آنقدر دوست بدارم که عاشق شوم.
مگر نه اينکه عشق هم انتهاي دوستي هاست.
خلا صه اگرهمه خواسته ها را از لغت زندگي خلاصه کنم مي خواهم
آنقدر احساس زنده بودن نمايم که آرزوي مرگ کنم
مگر نه اينکه مرگ سر حد زندگيست.

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟
گفت:آغازش سراسر بندگیست.
گفتمش پایان آن را هم بگو
گفت: پایانش همه شرمندگیست.
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت: درمانی ندارد بی دواست.
گفتمش یک اندکی تسکین،
آن گفت: تسکینش همه سوز و فنا ست.
عشق يعنی : روزی بی صدا بارسفربستن ورفتن.


من کی ام بیگانه ای از خود جدا
باخود و با دیگران نا آشنا
من کی ام بی ریشه ای بی برگ و باد
ای دریغ از سایه ی یک بوته خار
آن طلایی های در من گمشده
آن لطافت ها،ظرافت ها چه شد
سینه آماج غم و من ناتوان
آن تحمل ها وطاقت ها چه شد
من تو را ای عشق از کف داده ام
هم خودم راهم تو را گم کرده ام
آن من عاشق ،من دیوانه را
من نمی دانم کجا گم کرده ام
من نشانی های خود را می دهم
یک نفر باید مرا پیدا کند
یک نفر باید که با طوفان عشق
برکه ای خشکیده را دریا کند

چه غریبانه شبی است این
شب بارانی
چه سکوتی دارد
وچه زیباست نگاه ملکوتی افق
به نفس های مه آلود چنار تنها
وچه زیباست قدمهای پراز شیب نسیم سحری
که به خود می نازدلای گلبوته ی سرخ گل رز
چه غریبانه شبی است ،
بنگر باران را که چگونه جان ز کف می برد از
شوق زمین
چشم ها را وا کن،قلبها را دریاب
عشق را تجربه کن، عشق را تجربه کن
که اگرعشق نباشد،غزلی نیست به جا
ودلی نیست که درعاطفه ی پنجره ها زندگی
سازشود.

دوستان،شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سروسامانی من گوش کنید
گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوزنگفتن تا کی؟
سوختم،سوختم،این رازنهفتن تاکی؟
روزگاری من ودل ساکن کوی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دل باخته،دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود
یک گرفتارازاین جمله که هستند، نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بودولی هیچ خریدارنداشت
باعث گرمی بازار شدش،من بودم
عشق من شد سبب خوبی ورعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جاشرح دل آرایی او
شهرپرگشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد
با من ای دوست بمان با تو خواهم خندید
با تو تا اوج فلک خواهم رفت زیر چتر مهتاب
با صدای پر پروانه مست
یا به آهنگ نسیم، با تو خواهم رقصید.
با من ای دوست، بمان تو که خود می دانی
که چنین غمگینم که چنین تنهایم
با تواز پیله برون خواهم جست
مثل پروانه رها خواهم شد
با سر زلف تو دل خواهم بست.
با من ای دوست، بمان دل من شوق پریدن دارد
مثل زنبورعسل از گل رخساره تو
دل من شوق مکیدن دارد
با من ای دوست بمان
با من ای دوست بمان